|
من، او، ... روزهای همسر یک طلبه
|
آمدند و پرسیدند: آقا این حرفی که رهبری در مورد خرید جنس ایرانی زدند، فقط یه پیشنهاده یا یک حکم شرعی یا یک حکم حکومتی؟ - فقط با یک واسطه از خود حضرت آقا شنیده ام که این یک واجب شرعی است! در تقابل جنس خارجی و جنس ایرانی، خرید جنس ایرانی واجب است! می دانی یادم به چه افتاد؟ حکم تحریم تنباکوی میرزای شیرازی! تاریخ نوشت غیرت دینی و ملی ایرانیان را و می دانم، ثبت می کند غیرتی دوباره را و حادثه ای ماندگار را از اجرای حکم تحریم کالای غیر ایرانی. ------------------ پ ن: به این جملات امام خامنه ای دقت کنید ...و سهم مردم - كه به نظر من از همهى اينها مهمتر است - مصرف توليدات داخلى است. ما بايد عادت كنيم، براى خودمان فرهنگ كنيم، براى خودمان يك فريضه بدانيم كه هر كالائى كه مشابه داخلى آن وجود دارد و توليد داخلى متوجه به آن است، آن كالا را از توليد داخلى مصرف كنيم و از مصرف توليدات خارجى بجد پرهيز كنيم؛ در همهى زمينهها... حالا از جهاز تهیه کردن بگیر تا خودکار و قلم مدرسه مان. حواسمان به همه واجباتمان باید باشد! [ سه شنبه 2 خرداد1391 ] [ 23:20 ] [ بانو ]
[ ]
شده ماجرای ملا نصرالدین و پسرش و خرش! با بچه رفته ایم بیرون. خسته می شود. «او» بچه را بغل می کند. عابران چپ چپ نگاهمان می کنند. عاقبت یک نفر جرأت می کند و می گوید: حاج آقا، حرمت لباستونو نگه دارید. در شأن روحانی نیست بچه بغل کند!!! بچه را با اصرار از «او» می گیرم. هنوز هم چپ چپ نگاهمان می کنند. باز یک نفر جرأتش به کمال می رسد: حاج آقا! بنده خدا خانمتون خسته شدند. شأن روحانیت اجل از این است که راست راست راه برود و زنش بچه بغل... بچه را می گذاریم زمین و سه تایی همدیگر را نگاه می کنیم! فکر کنم به زودی یک نفر به ما تذکر بدهد که: شأن روحانی نیست که وسط خیابان بایستد و زن و بچه اش را نگاه کند! [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 20:15 ] [ بانو ]
[ ]
تصور کنید رفته اید مسجد برای نماز جماعت. بچه خردسال روحانی، دارد بازی می کند که نماز شروع می شود. بچه از قد و قامت مادرش بالا میرود، روی کولش می نشیند و ... خسته اش می شود و می رود سراغ جناب بابا!!!!! (فکر کنم الان لب مبارک پایینی تان با دندادن مبارک بالاییتان، واکنشی به نام گزیدن نشان دادند) سرو کول جناب بابا هم مستفیض می شود از فیض حضور آقا زاده! به نظرتان بعد از نماز چه اتفاقی می افتد؟ ارواح مطهر مادر و پدر کودک(علی الخصوص مادر) مورد عنایت قرار گرفتند و توی گور رفته اند روی ویبره! ناله و نفرین است که از جمع به گوش می رسد یکی نیست بگوید: آقایان و خانمهای محترم. نه من بهتر از صدیقه طاهره ام، نه فرزندم بهتر از امام حسن مجتبی سلام الله علیهما. وقتی ایشان در نماز روی دوش پدربزرگ می نشتند و ایشان نماز را برای حضور راحت و پر آرامش فرزند، طولانی می کردند، من که هستم که کودکم را برانم و برنجانم؟ چقدر مسلمان تر از رسول خدا هستند این مسجدیان عزیز ما. کجاست رسول خدا تا ببیند! برچسبها: مسجدی, نفرین [ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 7:55 ] [ بانو ]
[ ]
رسم قشنگی داریم «من» و «او» خدمت امام که میرسیم، می نشینیم و در مورد زندگیمان حرف می زنیم. توقعاتمان از همدیگر را می گوییم... برنامه هایمان را... شکایتهایمان را... خوشیهایمان را... تشکرات فائقه مان را؛ همه را به امام عرضه می کنیم و وقتی می آییم بیرون، مثل تازه عروس و دامادها، کاممان شیرین است و با یک دنیا عشق، می رویم زندگیمان را زیباتر کنیم. [ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 11:3 ] [ بانو ]
[ ]
زیارتنامه که می خواند، لذت می برم. می ایستم بتماشایش. اشک که با نشان از عمق قلب پاکش جاری می شود، مرا بیشتر عاشقش می کند. اذن دخول می گیرد و وارد می شود. همان اشک اجازه نامه ی ورومان است. پشت سرش می ایستم تا آقا به واسطه ی خوبیهای او، به من هم نگاه کند. می دانم هرچه بیشتر عاشقش باشم، آقا بیشتر تحویلم می گیرد. برای همین است که اینبار سفرمان دلچسب تر است. اما امان از وقتی که از دستم دلخور باشد و از او دلخور باشم... آقا اصلا راهم نمی دهد. میایستم پشت در و آنقدر گریه می کنم و التماس می کنم تا... تا ندارد، راهم نمی دهد. به «او» زنگ می زنم. «او» را هم راه نمی دهند با این دل تنگ! معذرت خواهی می کنم و معذرت خواهی اش را... اینبار نه با اشک، با لبخند جواز ورود می دهند. ------------------------------ پ ن 1: در زندگینامه علما آمده است که تا اشکشان جاری نمی شده، از درب اصلی وارد نمی شدند. پ ن 2: هیچ عبادتی از انسان مقبول نمی افتد تا وقتی همسرش از او دلتنگ باشد!(نقل به مضمون روایت) [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 7:33 ] [ بانو ]
[ ]
با «او» که می رویم زیارت، باید حواسمان به خیلی چیزها باشد. باید حواسم باشد، اگر کسی دارد پابه پا می شود و می فهمم حرفی را دارد مزه مزه می کند، بروم کنار تا راحت حرفش را به « او» بگوید. باید حواسم باشد اگر کودکی دارد خودش را برایش لوس می کند، شکلاتی به دست « او» بدهم تا با بوسه ای، کام کودک را شیرین کند. باید حواسمان به کسانی باشد که خیره خیره نگاهمان می کنند تا به خانمها، «من» و به آقایان «او» با لبخند، جواب بدهیم باید حواسمان باشد که وقتی یک نفر سراسیمه به سراغمان می آید، «او» سریع محل قرار بعدی را بگویدو «من» بروم و بنشینم به انتظار. باید حواسم باشد همیشه کتابی در کیفم باشد تا این دقایق و گاه ساعتهای انتظار، به بطالت نگذرد. باید حواسم باشد وقتی قرار ساعت 8 مان می شود ساعت 9:30، بدخلقی نکنم. محل رجوع مردم است دیگر. باید حواسم باشد که کودکم حوصله زیارت را ندارد ، اما مثل ما عشق دارد؛ هوای هر دو حالش را داشته باشم. باید حواسم باشد اگر شوهرم بواسطه لباس پیامبر نمی تواند با کودکم توی حرم بدود و سر حوض آب بازی کند، مسیر را بیندازم از صحن غدیر،و وقتی فقط کبوترها پر می زنند، تا لب حوض مسابقه بدهیم و سر حوض، کودکم دلی از عزای آب بازی در بیاورد. باید حواسمان باشد که حلال خدا، سلیقه ای حرام نشود وگرنه، حرام خدا، سلیقه ای، حلال میشود. باید حواسم باشد که از امام رضا علیه السلام، همیشه بواسطه وساطت در ازدواجمان، تشکر کنم. سپاسگزارم امام رئوف [ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 12:54 ] [ بانو ]
[ ]
خوب می داند روضه ی مادر بی طاقتم می کند. این چند شب، آرام می رفت گوشه مجلسی اشکهایش را می ریخت و زود می آمد تا نبودش دلنگرانم نکند. امشب اما دیگر تاب نشستن نداشتم. سه نفری رخت عزای مادر به تن کردیم و رفتیم. اول مرقد حضرت بانو برای تسلیت و بعد... ----------- پ ن: به یاد همه دوستان بودم. [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 23:22 ] [ بانو ]
[ ]
اسم کار خیر که می آید، الحمدلله « من» پایه ی «او» هستم و «او» پایه ی «من». اینبار تحویل سالمان متفاوت بود. کنار کسانی بودیم که توان حرکت نداشتند. مهم نبود که از «من» بودند یا از «او»؛ مهم این بود که از «ما» بودند و مسلمان و صاحب حق. مهم نبود که تحویل سالمان خانوادگی نبود؛ مهم این بود که دو نفر که عمری کنارشان شلوغ بود و پر هیاهو، حالا که ناتوان شدند، این لحظه را تنها نمانند. سال ما کنار تصویر حرم امام رئوف تحویل شد و می دانستم دعایم به اجابت بسیار نزدیک است اما اشک آن دو نفر، نگذاشت دعای دیگری کنم جز اینکه هر چه زودتر خدایشان شفا عنایت کند و دو نفری به زیارت ثامن الحجج مشرف شوند. ------------------ پ ن: شما هم دعایشان کنید که دلشان عجیب حال و هوای زیارت دارد و تنشان یاری نمی کند. التماس دعای مخصوص برچسبها: التماس دعا [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 20:30 ] [ بانو ]
[ ]
از زیر قرآن رد می شود و من رسما می سپارمش به دست صاحبش. بغضم را نگه می دارم و می خندم و می خندانمش. لباسش عجیب بوی پاکی می دهد که این را هم مرهون مؤانست با «او» ست. صدایی از اتاق دخترمان آمد. دلخوش شد که شاید بیدار شده باشد و بتواند از او خداحافظی کند. ولی نه. همان بوسه ای که چند دقیقه پیش از روی غرق خوابش گرفت، بماند یادگاری تا برگردد و باز بپرد بغلش و خودش را برای «او» لوس کند حالا این چند روز من می مانم و این نازدانه و دل تنگمان خدا بهمراهش -------------------------------- پ ن: همنفس! مشامت را از شمیم خاک شلمچه پر کن. میخواهم با تو عطر بهشت را حس کنم [ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 8:50 ] [ بانو ]
[ ]
داشتیم لیست وسایل لازم سفر را آماده میکردیم لبخند زنان برگشت توی اتاق - یک چیز خیلی خیلی خیلی مهم را یادت رفته - چی؟ - با چی میخوای فردا رأی بدی؟ جیغ همراه با تعجب و خوشحالی من بلند شد! - خدا را شکر تو یادت بود ها! وگرنه فردا به قدر یک عمر غصه روی دلم میماند ---------------------- پ ن: چقدر خوشحالم حواس «او» به این چیز ها هست. [ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 12:24 ] [ بانو ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |